تبلیغات
چه باید گفت! - این چه زندگیست!
چه باید گفت!

این چه زندگیست

فكر نان ظهر

ظهر یاد نان شب

درون خانه سفره تهی

خیره مالنده بر اجاق سرد شعله ی نگاه ها

در سجاف كوچه باغ

اضطراب

گام های عابران خسته را

شماره می كند

رهگذر غروب را به روی شاخه های خشك

روبروی چشمهای بی تپش

نظاره می كند

بر زگر خیال خویش را

به بوی نان گرم افتاب

پر نمی دهد

سایه ی پرنده ای

از بهار زایی قنات خشك

روستای خفته را خبر نمی دهد

فقر

خوش نشسته روبرو:

روبروی زخم زرد افتاب

روبروی سایه های ممتد ملال

روبروی باغ های بهت

روبروی ریگ شن سراب

در هجوم هول

پشت پلك روستا

می توان شكوفه های خواب را

به مویه چید

می توان كلاف ابر را

دور دوك صبحدم هماره دید

شب به روی پشته های خاك

دامن خیال كودكان انتظار را

پرستاره می كند

باد گرم سینه ریز ماه را

روی ابگیر خشك پاره پاره می كند

برزگر

گر چه از سلوك داس و تیشه اش جداست

لیك

به انتظار دست های اشناست

دستها ولی

شاخه های خستگی

گامها

هیمه های نیم سوز

گوییا به درزی سپیده دم سپردند

جامه ی بهار را

به قامت درخت ها مدوز

دیگر از بهارخواب خانه ای

بغبغوی روشن كبوتری

اسمان لال را

با ترنم سپیده اشنا نمی كند

عشق نبز

مثل این شكوفه های كاغذی

از پس دریچه ها

یك نفس پرنده را صدا نمی كند

ساز لب شكسته شبان پیر

رمه های شبچرای دشت را

ندا نمی دهد

در شبان بی چراغ

چلچراغ ماه نیست

این چه زندگیست

روزها

رو به روی اینه نشسته ام

گیسوان فقر را

با خیال باد شانه می زنیم

شامگه به جای نان

در درون وهم خویشتن

در نگاه چرك تاب مرد و زن

بذر گریه شبانه را جوانه می زنیم

سالهاست

ما به دست سرنوشت

فطرت زلال خویش را

با هزار زخم رو نهفته تازیانه می زنیم

صبح

سفره روی رف

ظهر

سفره روی رف

شام

سفره روی رف

بقچه ی نوازش نگاه ها و دستها

بسته پلك خویش چون صدف

اسمان بخیل گشته

خاك بی گیاه

موریانه خسوف

بر تن سپید ماه

جویباری از عطش

در میان دستهای تشنه ی زمین

موجزن كبود روضه خوان

دیدگان خسته

مزرع ستاره چین اسمان

با چنین بقای زرد

تا كجای راه می توان رسید

تا كجا به عابری كه خفته در سراب

می توان نوید اب داد

روستای خشك خاطرات رفته را

با كدام زمزم ترانه ای

می توان بهار كرد

در صدای سرمه ای به جز نماز اه نیست

این چه زندگیست

بی بهنه زنده ایم

بی بهانه مرور اشنا

بی گیاه بذر افتاب

بی سلام دلپذیر بامداد

وقتی از كنار لهجه ی شكوفه ها

از كنار تل استخوان

از كنار كومه های اضطراب

از محاق دستهای مزرع دعا

نا خوشانه پای می كشیم

بارها از بغض اسمان بی پرنده می كشیم

بی بهانه زنده ایم

بی بهانه زندگی

یعنی از صدای تلخ شب

صدا شدن

یعنی از نماز كاكلی جدا شدن

یعنی اه راه

در گلوی سنبله ندیدن است

بی بهانه زندگی

یعنی از اهالی هبوط

از ستوه كودكان بی چراغ

از تزانه های نا تمام

از پرنده از گیاه از زمین

دل بریدن است

یاوگی است

این چه زندگیست!

صبح

چتر افتاب

در میان دستهای روشن امید

ظهر

سایه روشن امید و هول

شام

سایه ریز ممتدو هرای هول

ریسمانی از مفاصل عذاب

اضطراب

اضطراب

رخوت قبول درد

پیچش كلاف رنگ

رنگ های سرمه ای سیاه زرد

رنگ های سرد

چیدن شكوفه از درخت ابر

بعد

ارتعاش دستها

پیچش عصب

قرص هفت رنگی از خیال نان

شب

رسوب فترت است

در جداره های خاك

ابروی درد و داغ

ارزوی سنگوارگی به نبض واقعه

اسمان

ابی زلال نغمه ی پرنده نیست

روبروی ترس

هیچ عابری به سوی پله های نور

رو به بام صبحدم رونده نیست

هر چه هست

اخرین دقایق تپندگی است

این چه زندگیست!

 

 

این چه زندگیست

فكر نان ظهر

ظهر یاد نان شب

درون خانه سفره تهی

خیره مالنده بر اجاق سرد شعله ی نگاه ها

در سجاف كوچه باغ

اضطراب

گام های عابران خسته را

شماره می كند

رهگذر غروب را به روی شاخه های خشك

روبروی چشمهای بی تپش

نظاره می كند

بر زگر خیال خویش را

به بوی نان گرم افتاب

پر نمی دهد

سایه ی پرنده ای

از بهار زایی قنات خشك

روستای خفته را خبر نمی دهد

فقر

خوش نشسته روبرو:

روبروی زخم زرد افتاب

روبروی سایه های ممتد ملال

روبروی باغ های بهت

روبروی ریگ شن سراب

در هجوم هول

پشت پلك روستا

می توان شكوفه های خواب را

به مویه چید

می توان كلاف ابر را

دور دوك صبحدم هماره دید

شب به روی پشته های خاك

دامن خیال كودكان انتظار را

پرستاره می كند

باد گرم سینه ریز ماه را

روی ابگیر خشك پاره پاره می كند

برزگر

گر چه از سلوك داس و تیشه اش جداست

لیك

به انتظار دست های اشناست

دستها ولی

شاخه های خستگی

گامها

هیمه های نیم سوز

گوییا به درزی سپیده دم سپردند

جامه ی بهار را

به قامت درخت ها مدوز

دیگر از بهارخواب خانه ای

بغبغوی روشن كبوتری

اسمان لال را

با ترنم سپیده اشنا نمی كند

عشق نبز

مثل این شكوفه های كاغذی

از پس دریچه ها

یك نفس پرنده را صدا نمی كند

ساز لب شكسته شبان پیر

رمه های شبچرای دشت را

ندا نمی دهد

در شبان بی چراغ

چلچراغ ماه نیست

این چه زندگیست

روزها

رو به روی اینه نشسته ام

گیسوان فقر را

با خیال باد شانه می زنیم

شامگه به جای نان

در درون وهم خویشتن

در نگاه چرك تاب مرد و زن

بذر گریه شبانه را جوانه می زنیم

سالهاست

ما به دست سرنوشت

فطرت زلال خویش را

با هزار زخم رو نهفته تازیانه می زنیم

صبح

سفره روی رف

ظهر

سفره روی رف

شام

سفره روی رف

بقچه ی نوازش نگاه ها و دستها

بسته پلك خویش چون صدف

اسمان بخیل گشته

خاك بی گیاه

موریانه خسوف

بر تن سپید ماه

جویباری از عطش

در میان دستهای تشنه ی زمین

موجزن كبود روضه خوان

دیدگان خسته

مزرع ستاره چین اسمان

با چنین بقای زرد

تا كجای راه می توان رسید

تا كجا به عابری كه خفته در سراب

می توان نوید اب داد

روستای خشك خاطرات رفته را

با كدام زمزم ترانه ای

می توان بهار كرد

در صدای سرمه ای به جز نماز اه نیست

این چه زندگیست

بی بهنه زنده ایم

بی بهانه مرور اشنا

بی گیاه بذر افتاب

بی سلام دلپذیر بامداد

وقتی از كنار لهجه ی شكوفه ها

از كنار تل استخوان

از كنار كومه های اضطراب

از محاق دستهای مزرع دعا

نا خوشانه پای می كشیم

بارها از بغض اسمان بی پرنده می كشیم

بی بهانه زنده ایم

بی بهانه زندگی

یعنی از صدای تلخ شب

صدا شدن

یعنی از نماز كاكلی جدا شدن

یعنی اه راه

در گلوی سنبله ندیدن است

بی بهانه زندگی

یعنی از اهالی هبوط

از ستوه كودكان بی چراغ

از تزانه های نا تمام

از پرنده از گیاه از زمین

دل بریدن است

یاوگی است

این چه زندگیست!

صبح

چتر افتاب

در میان دستهای روشن امید

ظهر

سایه روشن امید و هول

شام

سایه ریز ممتدو هرای هول

ریسمانی از مفاصل عذاب

اضطراب

اضطراب

رخوت قبول درد

پیچش كلاف رنگ

رنگ های سرمه ای سیاه زرد

رنگ های سرد

چیدن شكوفه از درخت ابر

بعد

ارتعاش دستها

پیچش عصب

قرص هفت رنگی از خیال نان

شب

رسوب فترت است

در جداره های خاك

ابروی درد و داغ

ارزوی سنگوارگی به نبض واقعه

اسمان

ابی زلال نغمه ی پرنده نیست

روبروی ترس

هیچ عابری به سوی پله های نور

رو به بام صبحدم رونده نیست

هر چه هست

اخرین دقایق تپندگی است

این چه زندگیست!

 

 

 

این چه زندگیست

فكر نان ظهر

ظهر یاد نان شب

درون خانه سفره تهی

خیره مالنده بر اجاق سرد شعله ی نگاه ها

در سجاف كوچه باغ

اضطراب

گام های عابران خسته را

شماره می كند

رهگذر غروب را به روی شاخه های خشك

روبروی چشمهای بی تپش

نظاره می كند

بر زگر خیال خویش را

به بوی نان گرم افتاب

پر نمی دهد

سایه ی پرنده ای

از بهار زایی قنات خشك

روستای خفته را خبر نمی دهد

فقر

خوش نشسته روبرو:

روبروی زخم زرد افتاب

روبروی سایه های ممتد ملال

روبروی باغ های بهت

روبروی ریگ شن سراب

در هجوم هول

پشت پلك روستا

می توان شكوفه های خواب را

به مویه چید

می توان كلاف ابر را

دور دوك صبحدم هماره دید

شب به روی پشته های خاك

دامن خیال كودكان انتظار را

پرستاره می كند

باد گرم سینه ریز ماه را

روی ابگیر خشك پاره پاره می كند

برزگر

گر چه از سلوك داس و تیشه اش جداست

لیك

به انتظار دست های اشناست

دستها ولی

شاخه های خستگی

گامها

هیمه های نیم سوز

گوییا به درزی سپیده دم سپردند

جامه ی بهار را

به قامت درخت ها مدوز

دیگر از بهارخواب خانه ای

بغبغوی روشن كبوتری

اسمان لال را

با ترنم سپیده اشنا نمی كند

عشق نبز

مثل این شكوفه های كاغذی

از پس دریچه ها

یك نفس پرنده را صدا نمی كند

ساز لب شكسته شبان پیر

رمه های شبچرای دشت را

ندا نمی دهد

در شبان بی چراغ

چلچراغ ماه نیست

این چه زندگیست

روزها

رو به روی اینه نشسته ام

گیسوان فقر را

با خیال باد شانه می زنیم

شامگه به جای نان

در درون وهم خویشتن

در نگاه چرك تاب مرد و زن

بذر گریه شبانه را جوانه می زنیم

سالهاست

ما به دست سرنوشت

فطرت زلال خویش را

با هزار زخم رو نهفته تازیانه می زنیم

صبح

سفره روی رف

ظهر

سفره روی رف

شام

سفره روی رف

بقچه ی نوازش نگاه ها و دستها

بسته پلك خویش چون صدف

اسمان بخیل گشته

خاك بی گیاه

موریانه خسوف

بر تن سپید ماه

جویباری از عطش

در میان دستهای تشنه ی زمین

موجزن كبود روضه خوان

دیدگان خسته

مزرع ستاره چین اسمان

با چنین بقای زرد

تا كجای راه می توان رسید

تا كجا به عابری كه خفته در سراب

می توان نوید اب داد

روستای خشك خاطرات رفته را

با كدام زمزم ترانه ای

می توان بهار كرد

در صدای سرمه ای به جز نماز اه نیست

این چه زندگیست

بی بهنه زنده ایم

بی بهانه مرور اشنا

بی گیاه بذر افتاب

بی سلام دلپذیر بامداد

وقتی از كنار لهجه ی شكوفه ها

از كنار تل استخوان

از كنار كومه های اضطراب

از محاق دستهای مزرع دعا

نا خوشانه پای می كشیم

بارها از بغض اسمان بی پرنده می كشیم

بی بهانه زنده ایم

بی بهانه زندگی

یعنی از صدای تلخ شب

صدا شدن

یعنی از نماز كاكلی جدا شدن

یعنی اه راه

در گلوی سنبله ندیدن است

بی بهانه زندگی

یعنی از اهالی هبوط

از ستوه كودكان بی چراغ

از تزانه های نا تمام

از پرنده از گیاه از زمین

دل بریدن است

یاوگی است

این چه زندگیست!

صبح

چتر افتاب

در میان دستهای روشن امید

ظهر

سایه روشن امید و هول

شام

سایه ریز ممتدو هرای هول

ریسمانی از مفاصل عذاب

اضطراب

اضطراب

رخوت قبول درد

پیچش كلاف رنگ

رنگ های سرمه ای سیاه زرد

رنگ های سرد

چیدن شكوفه از درخت ابر

بعد

ارتعاش دستها

پیچش عصب

قرص هفت رنگی از خیال نان

شب

رسوب فترت است

در جداره های خاك

ابروی درد و داغ

ارزوی سنگوارگی به نبض واقعه

اسمان

ابی زلال نغمه ی پرنده نیست

روبروی ترس

هیچ عابری به سوی پله های نور

رو به بام صبحدم رونده نیست

هر چه هست

اخرین دقایق تپندگی است

این چه زندگیست!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





طبقه بندی: شعر های زیبا، 
برچسب ها: درددل،  

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 توسط هیچكس هیچكستانی
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

صفحات جانبي

ابر برچسب ها

آمار سايت