تبلیغات
چه باید گفت! - نمی دانم چه می خواهم خدایا
چه باید گفت!

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم كه با من

به ظاهر همدم و یكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم كه تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل دیوانه من

كه می سوزی از این بیگانگی ها

مكن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس كن این دیوانگی ها





طبقه بندی: شعر های زیبا، 
برچسب ها: درددل،  

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 فروردین 1388 توسط هیچكس هیچكستانی
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

صفحات جانبي

ابر برچسب ها

آمار سايت