تبلیغات
چه باید گفت! - به باغ همسفران
چه باید گفت!

صدا كن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزیسنه ی ان گیاه عجیبی است

كه در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی كرد

و خاصیت عشق این است

كسی نیست بیا زندگی را بدزدیم ان وقت

میان دو دیدار قسمت كنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زود تر چیز ها را ببینیم

ببین عقربك های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می كنند

بیا اب شو مثل یك واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب كن در كف دست من جرم نورانی عشق را .

مرا گرم كن

ویك بار هم در بیابان كاشان هوا ابری شد

و باران تندی گرفت

وسردم شد ان وقت در پشت یك سنگ

اجاق شقایق مرا گرم كرد

در این كوچه هایی كه تاریك هستند

من از حاصل ضرب تردید و كبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسیم از شهر هایی كه خاك سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز كن مثل یك در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب كن زیر یك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات

اگر كاشف معدن صبح امد صدا كن مرا

ومن در طلوع گل یاسی ازپشت انگشت ها تو بیدار خواهم شد

و ان وقت

حكایت كن از بمب هایی كه من خواب بودم و افتاد

حكایت كن از گونه هایی كه من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

دران گیر و داری كه چرخ زره پوش از روی رویای كودك گذر داشت

قناری نخ زرد اواز خود را به پای چه احساس اسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراكی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و ان وقت من مثل ایمانی از تابش استوار گرم

ترا در سر اغاز یك باغ خواهم نشانید





طبقه بندی: شعر های زیبا، 

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 بهمن 1387 توسط هیچكس هیچكستانی
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

صفحات جانبي

ابر برچسب ها

آمار سايت