تبلیغات
چه باید گفت! - دریای نگاه
چه باید گفت!

به چشمان پریرویان این شهر

به صد امید می بستم نگاهی

مگر یك تن از این نا اشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی به امیدی كه این اوست

نگاه بیقرارم خیره می ماند

یكی هم زین همه ناز افرینان

امیدم را به چشمانم نمی خواند

غریبی بودم و گمكرده راهی

مرا با خود به هر سویی كشاندند

شنیدم بارها از رهگذاران

كه زیر لب مرا دیوانه خواندند

ولی من چشم امیدم نمی خفت

كه مرغی اشیان گم كرده بودم

زهر بام و دری سرمی كشیدم

بهر بوم و بری پر می گشودم

امید خسته ام از پای ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در هنگامه دیدارو پرهیز

رسیدم عاقبت انجا كه او بود





طبقه بندی: شعر های زیبا، 
برچسب ها: درددل،  

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 بهمن 1387 توسط هیچكس هیچكستانی
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

صفحات جانبي

ابر برچسب ها

آمار سايت