تبلیغات
چه باید گفت! - سفر در شب
چه باید گفت!

همچون شهاب می گذرم در زلال شب

از دشتهای خالی و خاموش

از پیچ و تاب گردنه ها

قعر دره ها...

نور چراغ ها چون خوشه ی اتش

در بوته ها ی دود

 راهی میان ظلمت شب باز می كند

همراه من ستاره ی غمگین و خسته ای

در دور دستها پرواز می كند

نور غریب ماه نرم و سبك به خلوت اغوش دره ها

تن می كند رها

بازوی لخت گردنه پیچیده كام جو

بر دور سینه ی هوس انگیز تپه ها

باد از شكاف دامنه فریاد می زند

من همچون باد می گذرم روی بال شب

در هر دو سوی راه

غوغای شاخه ها و گریز درخت ها ست

با برگ ها سوخته

با شاخه های خشك

سر می كشند در پی هم خارهای گیج

گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها

مبهوت می در خشد و مسحور می شود !

گاهی صدای وای كسی از فراز كوه

در های هوی همهمه ها دور میشود

ای روشنایی سحر ای افتاب پاك

ای مرز جاودانه ی نیكی

من با امید وصل تو شب را شكسته ام

من در هوای عشق تو از شب گذشته ام

بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه

سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب

 

 

 

 

 

 

 





طبقه بندی: شعر های زیبا، 

نوشته شده در تاريخ جمعه 18 بهمن 1387 توسط هیچكس هیچكستانی
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

صفحات جانبي

ابر برچسب ها

آمار سايت